روزنامه صبح ایران: اين بانو دو فرزند شهيد و يک فرزند جانباز دارد و همسرش«حاج محمد شم آبادي» از آزادگان جانباز سرافراز کشورمان بوده که سالها پيش فوت شده است.همه از اهالي روستاي کوچکي به نام شم آباد واقع در شهرستان سبزوار است که به دليل کثرت تعداد شهدايي که در دوران دفاع مقدس به اسلام تقديم کرده، نامش را گذاشته اند: «شهيدآباد»!
و هنوز هم بدين نام مي خوانندش.خودش توان يادآوري و بازگويي خاطراتش را ندارد، و پاسخ همه پرسشها را مي سپارد به کوچکترين پسرش «علي اصغر شم آبادي»  که خود نیز از جانبازان عزیزی کشورمان ایران است.
آنچه مي خوانيد، گفتگو با «علي اصغر شم آبادي» از فرهنگيان جانباز خراسان است که اکنون در مشهد مقدس زندگي مي کند و پس از فوت پدر بزرگوارش از جمله فرزندانی است که مسؤوليت مراقبت از مادر پير و نابينايش را بر عهده دارد. ....

پدرم از مخالفان سرسخت شاه بود همه برادرانم از من بزرگتر بودند، اکنون مادرمان پير شده است و متأسفانه چيزي از دوران کودکي من و آنان به ياد نمي آورد. من هم از آن دوران چيز زيادي يادم نمي آيد، جز شيطنتهاي کودکانه و شرکت کردن در تظاهراتهاي ضدرژيم شاه. پيش از انقلاب، اهالي سه روستاي کوچک به نامهاي« نوده» که اکنون نامش « نوده انقلاب» است، «شم آباد» و «افچنگ» بسيار کوشا و فعال بودند. هر کدامشان يک مبارز به تمام معناي ضد رژيم منحوس پهلوي بودند و در تظاهراتها حضور فعالانه اي داشتند تا جايي که در تهاجمات رژيم به تظاهرکنندگان، چندين شهيد نيز به انقلاب تقديم کردند.
خانواده ما نيز در اين فعاليتها حضور داشتند. پدرم از مخالفان سرسخت شاه بود، بي بر و برگرد هر جا عکس شاه را مي ديد، پاره مي کرد و بي توجه به هشدارهاي ديگران کارش را ادامه مي داد. يادم است خيلي ها مي گفتند: اگه کسي به ساواک خبر بده، اعدامت مي کنن! رک و راست مي گفت: غلط مي کنند!

وقتي جبهه بوديم، خانه مان خالي از مرد مي شد .وقتي جنگ شروع شد، پدرم زودتر از همه عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد. بعد از او حسين، سپس علي و بعد از آن دو نفر، من و بعد برادر ديگرم حسن آقا که داراي زن و فرزند بود. همه ما نيز از سوي بسيج به جبهه اعزام شديم. گاهي مردم مي پرسند براي چه امسال تو به جنگ رفتيد حال آنکه مي دانستيد پاي جانتان در ميان است! راستش را بخواهيد به قول مادرم، امام حسين(ع) براي اسلام و مسلمين با ظالمان جنگيد؛ من،پدر و برادرانم نيز با همين قصد و نيت عازم جبهه شديم. خيلي وقتها من و برادرانم و پدرمان، جبهه بوديم، خانه مان خالي از مرد مي شد و مادرم به تنهايي، با هر سختي و مشقتي بود زندگي خودش و خواهرهايم را اداره مي کرد.

پدرم در منطقه مفقود شد
تا سال 1363 هر کداممان چندين عمليات شرکت کرده بوديم که خبر رسيد پدرمان، حاج محمد شم آبادي، در منطقه گم شده است. هيچ کس نديده بود به شهادت رسيده يا به اسارت دشمن در آمده باشد؛ چون سن و سال زيادي داشت، احتمال قوي مي دادند در منطقه زخمي شده و به شهادت رسيده است.
دو سال منتظر بوديم جنازه اش را برايمان بياورند، اما خبري نشد تا اينکه از سوي سازمان ملل و صليب سرخ جهاني نامه اي به دستمان رسيد که پدرم نام و مشخصات خودش را در آن ثبت کرده بود و حاکي از زنده بودن او در اردوگاه هاي رژيم بعث بود.
يک سال و نيم بعد هم خبر دادند پدرم به همراه گروهي از اسراي ايراني مجروح و مسن با رايزني هاي بين دو کشور آزاد شده اند. در ميان اين اسرا چهار زن جوان نيز وجود داشتند که به اسارت دشمن در آمده بودند و به کشور عزيزمان، ايران، مسترد گرديدند. آن زمان من جبهه بودم وقتي خبر آزادي پدرم را دادند، برايم غير قابل باور بود، چون هنوز دو کشوردر حال جنگ بودند. آن زمان تصور کردم سختي هاي زندگي، مادرم را از پا درآورده است و آنها به اين بهانه مي خواهند مرا به خانه برگردانند. وقتي برگشتم، پرچم هاي بزرگي براي خوش؛مدگويي به پدرم، روي در و ديوارها نصب شده بود و تصور غيرممکن، برايم باور پذير شده بود. وقتي او را ديدم ديگر جاي شک و شبهه اي نماند.
پيشاني پدرم را با سيگار سوزانده بودند و پايش هم مجروح بود، اما زماني که خاطراتش را از شکنجه هاي عراق و مشقتهاي اسراي ايراني بازگو مي کرد، مي فهميدم اسارت تأثير عميق تري بر روح و روان او گذاشته است. به هرحال پدرم پس از آزاد شدن به دليل شدت جراحاتي که داشت نتوانست به جبهه برگردد و در خانه ماندگار شد. يادم است آن زمان بيشتر از هميشه و هر وقت از مادرم قدرداني مي کرد و او را مي ستود، مي گفت: مادرتان بيشتر از من صبوري کرده است و با وجود مصايب و سختي هاي زندگي بخوبي از عهده تربيت شما برآمده است. خوشحالم که شما گوش به فرمانش بوده ايد و از شما راضي است.

خواب شهادت
برادرم حسن، زن و فرزند داشت. مادرم مي گفت: آخرين بار که براي مرخصي آمده بود و براي بازگشت به جبهه خداحافظي مي کرد نمي فهميدم چرا دست و دلم مي لرزيد. آن قدر که همسرش، قرآن را گرفت و منتظر ماند او از زير قرآن بگذرد. وقتي راهش را کشيد و رفت، دل من را هم با خودش برد. هر روز خواب مي ديدم خبر شهادتش را آورده اند و چند نفر آمدند و گفتند مجروح شده. کم کم گفتند شهيد شده فقط چهار روز از ديدارش مي گذشت. پدرم با شهادت او گفت: الهي شکر!

من شهيد مي شوم
حسين، برادر بزرگترم بود. به او بيشتر از ديگران دلبسته بودم. هيچ وقت گمان نمي کردم او شهيد شود و من را تنها بگذارد، اما خودش مي گفت: «من شهيد مي شوم! »
با هم مي رفتيم جبهه و در عمليات ها شرکت مي کرديم. کربلاي 5 بود که گفت: در اين عمليات يکي از ما دو نفر بايد بره! همان عمليات بود که چيزي خورد به دهانم و در جا 10 تا از دندان هايم ريخت و زبانم هم نصف شد! افتادم توي کانال. يکي آمد سراغم و دستم را بوسيد و طلب حلاليت و شفاعت کرد و رفت!
بچه ها به پيشروي ادامه دادند، من هم از هوش رفتم. چشم که بازکردم جعبه کمک هاي اوليه را پيدا کردم و مشغول بانداژ دست هاي آسيب ديده و مجروحم شدم. برگشتم عقب وقتي از آن منطقه دورشدم چند نفر با اسلحه سراغم آمدند و دستور توقف دادند. چون توانايي سخن گفتن نداشتم دستهايم را بالا بردم. جلو که آمدند فهميدند ايراني هستم و با همراهي آن ها به درمانگاه صحرايي منتقل شدم. بعد از عمليات که حسين را ديدم، گفت:«اين دفعه نشد! هيچ کدوممون نرفتيم.
عمليات بعدي، من مي رم! «خنديدم آن هم به زور! عمليات بعد، گفتند: حسين شهيد شده. روکردم به شهيد محمدياني، فرمانده گردان ولي ا...، که حسين در آن خدمت مي کرد، و پرسيدم:«کدوم حسين؟! » محمدياني سرش را انداخت پايين و اشک از چشمانش سرازير شد. بدون هيچ حرفي، مرخصي گرفتم و براي تشييع جنازه حسين برگشتم شم آباد. فقط 6 ماه از شهادت حسن گذشته بود. آن زمان هر دوشنبه و پنج شنبه جنازه شهدا را در سبزوار تشييع مي کرديم و بعد به روستاي زادگاهش انتقال مي داديم. مردم از تمام روستاهاي همجوار در سه راهي سلطان آباد جمع مي شدند و پس از رسيدن جنازه، او را تا محل دفنش تشييع مي کردند. متأسفانه هنوز هم برايم، بيان حال و هواي آن لحظات دشوار است.
پدرم باز هم موقع شنيدن خبر شهادت پسر ديگرش گفت:«الهي شکر! » اما بعدها متوجه شدم داغِ مرگ فرزند، سخت است. خواه ناخواه آدم را دردمند مي کند! اين را وقتي فهميدم که ديگر، پدرم کنارمان نبود! 6 ماه بعد از رفتن حسين، پدرم نيز طاقت نياورد و تنهايمان گذاشت. در مدت يک سال هر سه نفرشان رفتند پيش خدا.
بعد از شهادت آنان، دوباره عازم جبهه شدم تا اينکه اعلام کردند: آتش بس شده! هيچ کس باورش نمي شد، من هم مثل آنان! همه مان گريه مي کرديم. از صليب سرخ آمده بودند، مي گفتند: چرا گريه مي کنيد؟! آن طرف تر، نيروهاي عراقي مشغول رقص و پايکوبي هستند.
عاقبت جنگ تمام شد و مردم و رزمندگان برگشتند به خانه و زندگي شان.
راستش را بخواهيد خيلي دوست داشتم شهيد شوم و بعد از اين همه سال هنوز از اين لياقت نداشتن افسوس مي خورم و به افرادي که لايق بودند، غبطه مي خورم. تنها ترسم از اين است که به قول شهيد باکري، شهدا، آن دنيا از من بپرسند برايشان چه کرده ام؟!

اکنون که این خاطرات را میخوانید این مادر ۲ شهید و همسر آزاده به دیار باقی شتافته است.روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

31 تیرماه 1396




ارسال دیدگاه

ارسال نظر

  • IMG_0988
  • jquery slider
  • IMG_1081
IMG_09881 IMG_10792 IMG_10813
bootstrap carousel by WOWSlider.com v8.7


سایر خدمات

  • طراحی گرافیک

  • طراحی سایت

  • طراحی لوگو سایت

  • طراحی استیکر تلگرام

شماره تماس : 09195948285